#عروس_برف_پارت_127
-خب از کدوماش شروع کنم؟!
دور دهانم رو ارام پاک می کنم:از هر کدوم که خودت دوست داری!
لبخندی میزنه و شیطون می گه:اِ..یعنی تو دوست نداری؟!
لبخند میزنم...دلیل سرحال بودنش رو درک نمی کنم!جوابی برخلاف اون جوابی که می خواد رو میدم:نمی خوای شروع کنی دکتر؟!
آهــان..معنی داری می گوید و بعد از مکثی شروع می کند!
-برای یه کار خیر به کمکت نیاز دارم؟!
تیز نگاهش می کنم!و کلمه ی کار خیر...در هر صدم ثانیه که می گذرد، در ذهنم به چرخش در می اید!
به خودم میام و اروم زمزمه می کنم:چه کاری..کار ِ خیر؟!
مستقیم، نگاهش را درون چشمهایم که احساس می کنم عجیب استرس و تشویش درونش هویداست، می اندازد...
-اره.. کار ِ خیــر!البته نوع خیر بودنش متفاوته ها...
از این مقدمه چینی اعصاب خورد کنش ،کفری می شم و می گم:که اینطور..خب..حالا بگو نوع تفاوتش رو..؟
بشکنی روی هوا می زند و سرخوش می گوید:می دونستم که قبول می کنی!
با چشم های گرد شده نگاهش می کنم:قبول می کنم؟چی رو؟!
دستی بین موهایش می کشد و می گوید:کار خیر و دیگه..قبلا ها باهوشتر بودیا؟!
روی صندلی خودم رو کمی به سمت جلو متمایل می کنم و با چشم هایی که حالا.. کمی ریز شده اند به صورت پر از خنده و جدیش که تضاد زیادی دارد ،نگاه می کنم و می گم:یوسف...نگو که داری دستم میندازی؟!
انگشت اشاره ام رو که به نشونه ی تهدید بالا اومده بود برای لحظه ای بین دستش می گیرد و دستم را روی میز قرار می دهد!
از تماس دست هایمان...ان هم برای لحظه ای هر چند کوتاه..گرمایی مطبوع و خواستنی در جانم می نشیند.
خیره نگاهش می کنم که یوسف، لبخند زنان می گوید:نـــچ خانـــوم! همش جدیه !و با مکثی ادامه می دهد..
romangram.com | @romangram_com