#عروس_برف_پارت_128
-پس خوب گوش کن خانوم خانوما!
وقتی شروع می کند به حرف زدن و از کار خیرش برام می گوید..کم کم خیال پر از تشویشم، راحت تر از قبل می شود و با اشتیاق بیشتری به حرفهایش گوش می دهم!
می گوید که در حال جمع کردن گروهی پزشک متخصص و پرستار هست..
می گوید که قرار است با یکی از همکارها،که حامیه اصلیه این طرح بوده، کلینیکی راه بیندازد و از من هم می خواهد که جزوی از این همکارها بشوم!
لبخندی می زنم و به شوخی می گم:خب..حالا کجای این کار خیر بود جناب دکتر؟!
می خنده و می گه:خوشم میاد حواست جمع ِ!خب...اینکه همه ی هزینه های این کلینیک نصف هزینه های تمام کلینک های تخصصی هستش!و این یعنی اینکه تمام پرسنل توی این کار خیر که به صرف مردم و زندگیشونه ،شریک می شن!می دونی که منظورم از بابت حقوق و مزایای کارکنان هم هست..
لبخندی می زنم..فکر جالبیست!با این که این روزها هزینه های عمل ها و ویزیت ها اونقدر بالا رفته که مردم حتی از معاینه های عادی هم پیشگیری می کنند، این کلینیک می تونه باعث بشه که خیلی ها به فکر سلامتی خودشون بیفتن و نگرانی از بابت پول یا خرج سنگین عمل ها نداشته باشن!
پس کار خیری که یوسف می گفت این بود!مطمئنا که این کار نیازی به تفکر و تعقل نداشت.
دستش را جلوی صورت من که در فکر فرو رفتم به ارامی تکان می دهد:کجایی تو؟این که فکر کردن نداره؟!داره؟
به صورت پر از لبخندش نگاه می کنم...چقدر شاد است!چقدر چشم هایش از این کاری که هنوز انجام نداده و می خواهد انجام بدهد می درخشد!
یوسف من..قلب مهربون یوسف من هنوزم زندست و من ..بازم امیدوار شدم!
راست می گفت!نه...جای فکر کردن نداشت!من هم دلم می خواست که جزوی از این مجموعه ی خَیـِّّر باشم!
-منم هستم...فقط خودت که می دونی باید هماهنگی های لازم رو با بیمارستان بکنم!بیشتر ساعاتم رو توی بیمارستان می گذرونم...
دستش را دور لیوانی که روی میز ،جلویش قرار دارد، حلقه می کند:اره..من خودم باقیه مسائل رو.. البته با کمک تو حل می کنم!جای نگرانی نیست!و به ارامی می گوید:خود دکتر مظاهر هم با خبر هستن!
بی اراده لبخندی تلخ می زنم و نگاه از صورتش می گیرم...پس گویا همه باخبر بودن!و من...زیاد هم جزو اولین نفراتی که این پیشنهاد رو می شنیدم نبودم!
فوری به جلو متمایل می شود:تو دومین نفری هستی که فعلا باخبر شدی!البته از جانب من!
از اینکه فهمید در دلم چه می گذرد کمی معذب می شوم و سعی می کنم که عادی باشم و تازه به یادم بیاید که این حامیه اصلی برای تشکیل این کلینیک که بوده؟!ولی تا میام سوالم را بپرسم فوری یوسف حرف می زند و می گوید:نمی خوای بدونی اون یکی حرفم چی بوده؟!هر چند شاید بی بی سی تا الان بهت خبر رو رسونده باشه!
متعجب بهش چشم می دوزم و برای لحظه ای از بی بی سی گفتنش... یاد گیسو می افتم.. لبخندی پهن تمام صورتم را پر می کند...
romangram.com | @romangram_com