#عروس_برف_پارت_126

نگاه از چهره اش که انگار،قصد سربه سر گذاشتنم را دارد می گیرم و می گم:الان شدم..خب بگو؟منتظرم..

به جای جواب دادن به من از پشت میز بلند می شود و در حالیکه چشمکی ،نثار چشمهای گرد شده از تعجبم می کند،از من و میز دور می شود!

و من ...در خماریه حرفی که می خواهد بهم بزند ،باقی می مانم!و حدس می زنم یا اصلا حرفی در کار نیست!یا اگر باشد ..حتما مهم بوده که یوسف..به حرف زدن با من تمایل پیدا کرده!

با ناامیدی و پر از کنجکاوی برای فهمیدن حرف یوسف،به یوسف که هر لحظه داره بهم نزدیکتر میشه چشم می دوزم!

بعد از چند دقیقه ای که برای من خیلی طول کشیده بود،به سمتم میاد!

درون دو دستش ظرف های غذا و مخلفاتش قرار گرفته!بدون اینکه از پشت میز بلند بشم و کمکش کنم،فقط بهش چشم می دوزم!

اونقد غرق نگاه کردن بهش می شم که اگر باز هم به خودم بود دست از نگاه کردنش نمی کشیدم!

یوسف،بدون هیچ حرفی ظرف ها رو روی میز قرار میده و با چشم و ابرو اشاره می کنه که شروع کنم!

می دونم که از این اخلاق ها نداره که سر ناهار یا شام ،هم مشغول خوردن باشه و هم از چیزی تعریف کنه!پس بدون اینکه حرفی اضافه بزنم،ظرفم رو کمی جلو می کشم و اروم اروم مشغول می شم!

غذای یوسف خیلی زودتر از من به اتمام می رسه..

به نگاه شیطونش که به ظرف تقریبا پر از غذای من خیره شده لبخند می زنم و می گم:چیــه؟نکنه هنوز گشنه ای دکتــر؟!

مقداری از دوغی که درون دستشه رو می نوشه و با نگاهی خیره و جوری خاص به چشمهام ،می گه:

-ببینم..مگه گشنه ام باشم فایــده ای داره؟!و سری تکان میده..

-من با این چیزا سیر نمی شم که..

سعی می کنم ذهنم رو از افکار منحرفی که هر لحظه،درون خودش پرورش میده دور کنم...

ولی گوشه ی لبم رو نمی تونم ...گوشه ی لبم از خنده ای که می خواهم زیاد نمایان نشه، همچنان بالاست و سرم هم با ظرف غذای جلوم به ظاهـر،گـرم!

وقتی سکوتم رو می بینه چیزی نمی گه و به صندلیش تکیه میده!

زیر نگاه های سنگینش چند قاشق دیگه هم می خورم و ظرف رو پس می زنم!


romangram.com | @romangram_com