#آرامش_غربت_پارت_565

بعد از خوردن صبحانه ام شروع کردم به شستن ظرفا...یاد روزی افتادم که با آرمین داشتیم ظرف می شستیم...یادش به خیر...اولین بو*سمون...

با یادآوری خاطراتی که با آرمین داشتم گریه ام گرفت...با بازوم اشکمو پاک کردم اما نتونستم جلوشو بگیرم...خاطرات خیلی سریع از جلوی چشمم رد می شدن و اشکمم به همون سرعت از چشمم پایین می چکید و هق هقم اوج می گرفت...فکر می کردم این هق هقا فقط شبانه هستن!

با اشک و آه ظرفا رو شستم! چقدرم تمیز شدن!!!

وسط گریه خنده ام گرفت...کاش هانیه الان اینجا بود و نمی ذاشت اشک بریزم....

با لرزش گوشیم روی میز سریع دستکشارو از دستم در آوردم و رفتم سمت موبایلم...مازیار بود...دوباره پنچر شدم...

مازیار ـ بیــــــتــــــا...!

من ـ هـــان؟!

صداش آروم شد و گفت:

ـ گریه کردی عزیزم؟!

من ـ نه سرما خوردم!

مازیار ـ جون عمه ات! خب یه خبر باحال دارم برات...

من ـ از آرمین؟

مازیار با مکث گفت:


romangram.com | @romangram_com