#آرامش_غربت_پارت_566

ـ نـه....

لبامو گاز گرفتم تا از ریختن قطره اشکی که گیر کرده بود تو چشمم جلو گیری کنم...

من ـ پس چی؟

مازیار پقی زد زیر خنده و بریده بریده گفت:

ـ زری نامزد کرد!

با این حرفش نا خودآگاه اشکم پایین چکید اما با خنده صدای بلند گفتم:

ـ چـــــی!؟

مازیار ـ به خدا! نامزد کرد!

خندیدم و دست به کمر شدم و با ناباوری پرسیدم:

ـ دروغ میگی؟!

مازیار ـ جون بیتا راست میگم...نامزدشم اینقدر باحاله! پیرمرد باحالیه ولی خر پوله!

آهی کشیدم و گفتم:

ـ به خاطر پولش ازدواج کرده! فکر کردی چرا با فرهاد همدست شد؟ به خاطر پول! ولی خب خبر جالبی بود بعد از دو هفته خندوندیم!


romangram.com | @romangram_com