#آرامش_غربت_پارت_564

تازه یادم افتاد کلید ندارم! زنگ یکی از همسایه هارو زدم تا درو برام باز کنه و برم تو...کلید درِ آپارتمانمون زیر پا دری بود...برش داشتم و درو باز کردم و وارد شدم...خونه خیلی سرد بود...درو محکم پشت سرم بستم و کلیدو پرت کردم و میز ناهارخوری و مستقیم وارد اتاقم شدم...جایی که همه چیز از اونجا شروع شد...اگه من از اون پنجره ی لعنتی فرار نمی کردم ، اگه با مازیار نمی رفتم ، اگه ، اگه، اگه ...هزار تا اگه ی دیگه که نمیتونستم هیچ کاری باهاشون کنم! همه چی اتفاق افتاده بود و من دوباره برگشته بودم! اینبار تنها...

میخواستم تو این یه هفته تمام تلاشمو به کار بگیرم برای فراموش کردنش...رفتم سی دی فروشی و هرچقدر که دلم خواست فیلم گرفتم...چند تا رمان نخونده هم داشتم! می خواستم با این چیزا خودکشی کنم! هرچند مرحله نهایی مونده بود ، اما من میخواستم تمام تلاشمو بکنم...

***

نگاه کردن به گوشی که دیگه کسی نه بهت اس ام اس میده و نه زنگ میزنه چه فایده ای داره؟!

این طرز تفکر باعث شد گوشیمو خاموش کنم....یه هفته به همین منوال گذشت...تماماً به گوشیم خیره میشدم جای تلویزیون...هیچی از فیلم نمی فهمیدم...

شبا رو بالش خیس می خوابیدم و صبحا با چشمای پف کرده بیدار میشدم...درگیر یکنواختی شده بودم...

دلم برای تک تکشون تنگ شده بود...ولی وقتی یاد پَس زده شدنم میوفتادم دلتنگیامو رو یه کاغذ باطله تخلیه می کردم و دور مینداختم...

شاید با اینکار از فکر کردن بهش دست بر میداشتم اما قلبم خیلی سمج بود..هنوزم به خاطر بودن آرمین می تپید...

***

با ترس و لرز دست بردم سمت گوشیم و روشنش کردم...رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه امو آماده کنم تا گوشیم کاملا روشن شه....

با دیدن صفحه ی خالیش جا نخوردم....بازم هیچ اس ام اس از آرمین...

پوزخندی زدم و به تقویم نگاه کردم...فردا باید بر میگشتم اما اصلا تو کارم ، هدفم ، موفق نشده بودم...

ولی مطمئناً آرمین موفق شده بود...چون هیچ سراغی از من نمی گرفت...


romangram.com | @romangram_com