#آرامش_غربت_پارت_561
ـ چی گفت؟!
مازیار ـ چیزی نگفت!
من ـ ای بترکی! یعنی گفتی نقشمونو؟!
مازیار ـ اره داره فکر میکنه! تازه بهش گفتم که دو هفته داری میری شیراز...
من ـ خوبه...بیا کمکم کن وسایلامو جمع کنم...
مازیار اومد کنارم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم...تو همین لحظه درِ اتاق با شدت باز شد و فریبا جون وارد شد...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
ـ درود!
فریبا جون ـ مرض! بشین اینجا ببینم!
لبمو گاز گرفتم و رفتم نشستم کنارش رو تخت...تا نشستم فوری بغلم کرد و زد زیر گریه...با بهت پرسیدم:
ـ فریبا جون چی شده!؟
فریبا جون ـ نرو شیراز! من اینجا می پوسم!
مازیار ـ دِکی! من اینجا بزم؟!
romangram.com | @romangram_com