#آرامش_غربت_پارت_562

فریبا جون خندید و گفت:

ـ خب بیتا یه چیز دیگه بود!

خندیدم و گفتم:

ـ دو هفته فقط میرم! زود میام! قول میدم با روحیه مضاعف بیام!

جفتشون خندیدن و با ناراحتی رو به فریبا جون گفتم:

ـ گریه نکن فری جونم! گریه ام میگیره ها...

فریبا جون ـ باشه ...باشه...فقط قول بده زود برگردی...

من ـ باشه...

فریبا جون با شیطنت چشمکی زد و گفت:

ـ منم تا اون موقع کارای عروسیتو راست و ریست میکنم...

با چشمای گرد شده نگاش کردم و بعد از چند لحظه صورتم سرخ شد از خجالت...

فریبا جون ـ عروس گلم خجالت نکش!

مازیار با اعتراض گفت:


romangram.com | @romangram_com