#آرامش_غربت_پارت_560

من ـ نمیدونم...بچه ی خوبی باش...

تو چشای سورمه ایش زل زدم و گفتم:

ـ مراقب بابات باش...

ـ باباش خودش میتونه از خودش مراقبت کنه...احتیاج به هیچ کسم نداره!

با شنیدن صدای آرمین ضربان قلبم بیشتر شد و بلند شدم...نقاب بی تفاوتی رو انتخاب کردم و گفتم:

ـ دارم می بینم... از دیدنتون خوشحال شدم...

لبخند خشکی بهش زدم و دوباره از همون نگاهای پر حرفم رو به چشاش دوختم و گفتم:

ـ شب خوش...

و ازشون دور شدم...خیلی سخت بود ، خیلی...

ولی بالاخره رفتم...تو فکرم بود که یه مدت برم شیراز و برای اجرای نقشمون برگردم...من که تو اینجا کسی جز فریبا جون اینا رو نداشتم...پس شیراز بهترین جا بود برای دور بودن از آرمین...

***

مازیار ـ گفتم!

با بهت پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com