#آرامش_غربت_پارت_559
با بی میلی یه برش از پیتزا برداشتم و خوردم...دلم برای سام ضعف میرفت...دوباره بغض لعنتی به گلوم هجوم آورد...چرا با من اینکارو میکنه آخه؟!
خیلی دوست داشتم به قلبم بگم که " میدونم اونم دوسم داره ، میدونم!" اما واقعا تنها چیزی که نمیدونستم همین بود...
شب موقع برگشت فریبا جون گفت:
ـ تو با آرمین میری؟!
نا خودآگاه نگاهم به سمت آرمین کشیده شد و گفتم:
ـ نه ، راستش یه سری کار دارم باید انجام بدم ، بابامم که دیگه نیست...یه برنامه هایی دارم...
آرمین فقط نگام کرد...امیدوار بودم بتونم چیزی از تو نگاهش بخونم...ولی اون از همیشه سرد و ساکت تر شده بود...
به سختی از سام خداحافظی کردم...هر لحظه ممکن بود اشکم در بیاد...قلبم محکم تو سینه ام می کوبید...سام رو بغل کردم ، خیلی محکم!!!
من ـ دلم برات تنگ میشه کوچولو...
سام ـ منم همینطور...تو دیگه دوسم نداری؟!
آه...سامی نگوو...تورو خدا اشکمو درنیار فسقلی!
من ـ چرا عزیزم ، من عاشقتم گلم....! ولی باید برم....شاید یه روزی دوباره ببینمت!
سام ـ کجا میری؟!
romangram.com | @romangram_com