#آرامش_غربت_پارت_558
مازیار ـ اتفاقاً خوبه! آقا آرمین باید تا الان به تیریپ قباشون بر خورده باشه!
آهی کشیدم که مازیار محکم زد بازوم و گفت:
ـ اینقدر آه نکش!
با بهت نگاش کردم و گفتم:
ـ باشه داداش چرا میزنی؟!
خندید و گفت:
ـ چون حقته!
من ـ مرسی واقعا تو خیلی لطف میکنی بهم!
خندید و باهم رفتیم پیش فریبا جون و آرمین...آرمین هنوزم نگام نمی کرد...دلم خیلی می خواست که نقشه ی مازیار بگیره...ولی نمیتونستم دیگه مثل همیشه به قلبم امید الکی بدم...
تمام خنده های اون شبم الکی بود...تنها چیزی که آرومم می کرد چشمای آرمین بود ولی اون نگاهشو ازم دریغ می کرد...
قضیه ازدواج و فاصله ی دو هفته ای بین من و آرمین حسابی ذهنمو مشغول کرده بود...
فکر کردن به اینکه از امشب تنها میشم قلبمو به درد میاورد...
مازیار ـ بخور دیگه...داری فریبا رو مشکوک میکنیا...
romangram.com | @romangram_com