#آرامش_غربت_پارت_509
خندید...اینقدر حرف زدم و وراجی کردم که آرمین صداش در اومد!
آرمین ـ دختر بذار منم یه سلامی به این پسرخاله و خاله بکنم!
خندیدم و رفتم کنار، دزدکی تو خونه سرکی کشیدم که مازیار گفت:
ـ نگرد نیومده هنوز!
من ـ دِهه! باید این لحظه باشکوهو می دید!
مازیار ـ همون بهتر که ندید وگرنه مخ درد میگرفت!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ـ خب الان خبر خوشو بدم یا صبر کنم زری بیاد بعد؟
فریبا جون ـ صبر کن اون بیاد بعد!
من ـ وایــــــی باشه صبر می کنم!
خیلی دوست داشتم عکس العمل زری رو ببینم وقتی می شنوه فرهاد الان داره آب خنک میخوره!
برای یه لحظه ، فقط یه لحظه هیجانم فروکش کرد...یعنی الان این خوشحالیم درسته؟ از اینکه فرهاد به مجازاتش میرسه باید خوشحال باشم! مگه غیر از اینه؟! ولی...
فریبا جون ـ چی شد؟
romangram.com | @romangram_com