#آرامش_غربت_پارت_508

من ـ وایـــــی!

آرمین با خونسردی گفت:

ـ چیه؟!

منم برعکس اون با هیجان گفتم:

ـ نمیدونم خوشحالم!

آرمین لبخندی زد و گفت:

ـ خوشحالم که خوشحالی!

لبخندی زدم و بعد چند دقیقه رسیدیم...!

زنگ درو زدم و فریبا جون با خوشحالی اومد سمت در و بازش کرد...

با خوشحالی و یه لبخند گنده پریدم بغلش که تعجب کرد!

صدای مازیار خوشحالیمو دو برابر کرد:

ـ چند ساله این ننه ی مارو ندیدی؟!

من ـ بی ادب! به تو چه اخه نخود هر آش!


romangram.com | @romangram_com