#آرامش_غربت_پارت_510

من ـ نمیدونم...فکر نکنم کارم درست باشه...

فریبا جون ـ میخوای الان بگی؟

با همون ژست غمگینم ادامه دادم:





ـ خب ، ما اون روز تونستیم فرهاد رو بدیم دست پلیسا...و اینکه...

آب دهنمو قورت دادم و نگاه گذرایی به چهره هیجان زده ی مازیار انداختم و گفتم:

ـ و اینکه اعتراف کرد که قتل هانیه....کار اون بود...

لبامو رو هم فشار دادم تا بغضم نگیره ، اما دیر شده بود...مازیار کلافه دستی تو موهاش فرو برد و گفت:

ـ بیتا تو زیادی دل نازک و مهربونی! اون داره به حقش میرسه! تو باید خوشحال باشی! پس عذاب وجدان نداشته باش! اون هانیه رو کشت ، میخواست اون همه بلا سر تو بیاره ، باباتو معتاد کرد و شانس داشتن یه پدر خوب رو ازت گرفت...این همه عذاب وجدان بی معنیه...

راست میگفت...

من ـ خب اما...نمیدونم ، میخواستم این خبرو به زری بدم...اما خب...

مازیار ـ بهتره به زری هم بگی! که هم خجالت زده شه ، هم دیگه فکر ناجوری به سرش نزنه...چون ممکنه فرهاد لوش بده...


romangram.com | @romangram_com