#آرامش_غربت_پارت_489

ـ گفتم که باهاش ازدواج نمیکنم...

بابا ـ صیغه شو...فقط چند روز! بعد دوباره برو پیش شوهرت!

این حرفش از صدتا سیلی بدتر بود...حس کردم دارم آتیش میگیرم! خشم همه ی وجودمو فرا گرفته بود...با داد گفتم:

ـ چطور به خودت اجازه میدی اینو بگی؟ تو پدری؟ اسم خودتو میذاری پدر؟ من تف نمیندازم تو صورت اون آشغال! اونوقت...اونوقت...

حس میکردم یه وزنه ی سنگین رو قلبمه...نفسم بالا نمیومد ، حرفاش برام خیلی گرون تموم شده بود...

دوباره خواستم فحش بدم که یهو دستای قوی و محکمی منو از پشت گرفت...

صدای بم و کلفتش توی فضا میپیچید...دقیقا بهم چسبیده بود ، درِ گوشم گفت:

ـ این یه پیشنهاد محترمانه بود! همین الانم می تونم کارتو یه سره کنم...

با این حرفش قلبم هوری ریخت...داشتم تقلا می کردم که از دستش آزاد شم ، منو خیلی محکم گرفته بود...اینقدر ترسیده و شوکه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم! مغزم قفل کرده بود...اینقدر ورجه وروجه کردم که موبایلم از جیبم افتاد...فرهاد داشت منو می کشوند سمت اون روشنایی...که به احتمال زیاد اتاقش بود...

با دیدن موبایلم کف زمین ، تمام انرژیمو جمع کردم و جیـغ بلندی کشیدم که صدام توی کل ساختمون پیچید...

فرهاد با داد گفت:

ـ خفه شو دختره ی آشغال وگرنه خودم خفه ات می کنم...!

تمام بدنم داشت می لرزید ، هرچی به نور نزدیک تر می شدم ترسم بیشتر می شد ، اشکم داشت در میومد ، دوباره جیغ بلندی کشیدم که فرهاد محکم تر بازومو گرفت و محکم کوبوندم به دیوار!


romangram.com | @romangram_com