#آرامش_غربت_پارت_490
داشتم سکته می کردم ، دوباره جیــغ بعدی رو بلند تر زدم که جیغمو با لباش خاموش کرد...
یه قطره اشک از چشمم پایین چکید ، خواستم از حرکت هانیه استفاده کنم و لگد محکمی بهش بزنم که با زانوش پاهامو سفت چسبید! دیگه داشتم فاتحمو می خوندم و آروم گریه می کردم!!! خیلی ترسیده بودم که تو همین لحظه صدای بلند یکی تو ساختمون پیچید:
ـ اوناهاشن!
و همون موقع دستی فرهادو از روم بلند کرد...
نفسم دیگه بالا نمیومد...آروم روی دیوار سر خوردم و نشستم رو زمین و چشامو بستم...صدای آرمین رو کنارم شنیدم:
ـ تو حالت خوبه؟!
من ـ اوهوم...
با باد خنکی که به صورتم خورد چشامو باز کردم...
آرمین ـ اوهو خانوم ترسو بالاخره به هوش اومدی؟!
من ـ کولرو خاموش کن یخ زدم!
آرمین ـ ببخشید!
دست برد و کولرو خاموش کرد...
من ـ درضمن! خودتو مسخره کن! تو که اونجا نبودی!
romangram.com | @romangram_com