#آرامش_غربت_پارت_488
من ـ پس چی خواستی؟
بابا ـ بیا بشین تا بگم...
نوچی کردم و گفتم:
ـ همینطوری راحت ترم...
بابا ـ دارم میمیرم...
من ـ خدا نکنه...
بابا ـ تو میتونی نجاتم بدی...
من ـ چطوری؟
بابا ـ بیا...
با شک و تردید یه قدم جلو اومدم و گفتم:
ـ بیام جلو؟
بابا ـ نه...بیا ، با فرهاد...
با خشم گفتم:
romangram.com | @romangram_com