#آرامش_غربت_پارت_477

فریبا جون با غر غر گفت:

ـ سامی بس نبود اینم اضافه شد!





مازیار خندید و چیزی نگفت...اگه هر روزم می رفتم لب ساحل بازم خسته نمی شدم...امشب می خواستم همه دردامو به باد فراموشی بسپارم....به خاطر همین با خودم عهد کردم که نذارم هیچی امشبمو با دریا خراب کنه...

سریع کفشامو در آوردم رفتم سمت دریا...هوا خیلی خوب بود ، باد خنکی می وزید و باعث میشد حس خوبی داشته باشم...

آب خنک که به پاهام خورد لبخند رو لبم آورد...واقعا عالی بود...چشامو بستم و سعی کردم آرامش رو حس کنم...

صدای مازیارو که شنیدم چشامو باز کردم...

مازیار ـ هرچی میخوای رو به دریا بگو...

چشامو بستم و چشمای عسلی آرمین رو پیش روم آوردم...من اینو میخوام...

کم کم داشت بغضم می گرفت اما جلوی خودمو گرفتم و به موجای وحشیِ دریا خیره شدم...کاش آرمین کنارم بود...

پوفی کردم و شروع کردم به قدم زدن و همه ی دو ساعتی که اونجا بودیمو صرف فکر کردن به آرمین کردم و بس...

***


romangram.com | @romangram_com