#آرامش_غربت_پارت_478

تو اتاقم قدم زدم ، کتاب خوندم ، آهنگ گوش دادم ، هرکاری که از دستم برمیومد کردم! اما دلتنگی داشت دمار از روزگارم در میاورد! کاش یه قرص ضد دلتنگی این دانشمندا می ساختن! این همه بیکارن یه قرص ضد دلتنگی بسازید دیگه! ای بابا...

دیگه کم کم داشتم بهونه گیر می شدم، زود جوش میاوردم!

نمیتونستم به این وضع ادامه بدم...رفتم تو اتاق مازیار! درو با شدت باز کردم و با اخم و داد گفتم:

ـ مازیـــار...!

مازیار بیچاره فقط با بهت نگام می کرد...

با ناله گفتم:

ـ میخوام برم پیش آرمین خسته شــــدم! شد چهار روز!

مازیار دستی تو موهاش فرو برد و گفت:

ـ کشتی منو! دِ هه!

من ـ خب یه بهونه بیار بهش زنگ بزن...

مازیار ـ نمیزنم خواهر من! خودش باید بیاد...

شالمو رو سرم جا به جا کردم و گفتم:

ـ بیخیال ، خودم میرم...


romangram.com | @romangram_com