#آرامش_غربت_پارت_462
مازیار ـ مــــامــــان...میمون داریم!
ضربه آرومی با مشتم به بازوش زدم و گفتم:
ـ خیلی بیشعوری!
فریبا جون با خنده از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
ـ بــــه سلام عروسک فرنگی خـــودم...!
سلام کردم و رفتم بغلش... بعد به مازیار زبون درازی کردم و گفتم:
ـ یاد بگیر! بی ادبیات...
جفتشون خندیدن...مازیارو که میدیدم یاد خودم میوفتادم...اونم داره سعی میکنه قوی بودن رو امتحان کنه...بیخیال بودن ، بی تفاوت بودن...فقط من میدونستم تو قلبش چی میگذره...
یکم با فریبا جون خوش و بش کردیم ، نگاهم همش به مازیار بود تا زودتر بریم بالا و باهم حرف بزنیم...بالاخره بعد از ده دقیقه اینو از نگاه معترضم فهمید و از فریبا جون عذرخواهی کرد و بلند شدیم رفتیم بالا...
مازیار ـ چیه هی نگاه میکنی؟
با بغض و حالتی درمونده که از من بعید بود گفتم:
romangram.com | @romangram_com