#آرامش_غربت_پارت_463

ـ مازی حالم خوب نیست...

مازیار از این لحنم حسابی جا خورد...دیگه برام سخت بود قوی باشم...کم کم داشتم وا می دادم...

مازیار دستاشو دور شونه هام حلقه کرد و نشوندم رو تخت و گفت:

ـ چرا چی شده؟

آب دهنمو قورت دادم و تو چشمای قهوه ایش خیره شدم...اونم تو چشمای من خیره شده بود و منتظر بود تا لب باز کنم....

بالاخره بعد از چند ثانیه تکونی به لبام دادم و با صدای ضعیفی گفتم:

ـ من...(با انگشتام پتوشو محکم می فشردم...نمیدونستم اعتماد کردن به مازیار درسته یانه..برای اخرین بار شانسمو امتحان کردم...)من...من عاشقِ آرمین شدم...

با به زبون آوردن این کلمه با صدای بلند انگار یه بار سنگین از رو شونه هام برداشته شد...نفسمو به آسودگی بیرون دادم و حالا من منتظر حرفی از مازیار بودم....

مازیار بریده بریده و با بهت پرسید:

ـ تو مطمئنی؟!

لبخند تلخی زدم و شونه هامو انداختم بالا و گفتم:

ـ نمیدونم...یعنی نباید باشم...ولی هستم! دیوونه شدم...! خودم بهش گفتم سه روز اینجا میمونم ، بعد منتظر بودم اصرار کنه تا بیخیال شم! ولی اون مغرور تر از منه!!! مازیار من اومدم اینجا تکلیف احساسم مشخص شه!

مازیار ـ از من میخوای مشخصش کنم؟


romangram.com | @romangram_com