#آرامش_غربت_پارت_461

قلبم داشت تند تند می زد و دستام یخ کرده بود...

لبخند زورکی زدم و گفتم:

ـ خداحافظ...

آرمین چیزی نگفت...رفتم سمت در ، درو با شک و تردید باز کردم...داشتم فرصت یه خداحافظی کردن رو بهش می دادم...از خونه رفتم بیرون...آرمین اومد پشت در...رفتم سمت آسانسور...درشو باز کردم و صدای ضعیف خداحافظیِ آرمین ، حس بدم رو شست و یه حس خوب رو جایگزینش کرد...با لبخند سوار آسانسور شدم و رفتم...

پس اونقدرا هم سنگ دل نیست....

***

مازیار ـ ســـلام...!

من ـ ســـلام...!

نمیدونم چرا ولی بازم بغض داشتم..

مازیار که دید نمیتونم زیاد شوخی کنم به داخل هدایتم کرد و گفت:

ـ بیا ببینم دختره ی بی جنبه....!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ تـــویی...فریبا جون کجاست؟


romangram.com | @romangram_com