#آرامش_غربت_پارت_460
اما مثه اینکه اینبار اون تاب اینطور نگاه کردنای منو نداشت که سریع از اتاق زد بیرون...
نشستم رو تخت...بارفتنش انگار یه چیزی درونم شکست...پسره مغرور...غٌد...دستامو مشت کرده بودم...یه حس بدی داشتم ، مگه این جدایی رو نمی خواستم؟
وای دارم دیوونه می شم...سه روز...سه روز...امروز چندشنبه اس؟
دوشنبه که حساب نیست ، سه شنبه ، چهارشنبه ، پنجشنبه...ساعت چنده؟ 6... اگه الان برم، تا ساعت 6 پنجشنبه...وایـــی...سه روز...
اگه یکم دیگه ادامه می دادم مطمئناً دیوونه می شدم...ولی لازم بود که با مازیار حرف بزنم و بفهمم واقعا حسم نسبت به آرمین چیه!
کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون...آرمین رو صدا کردم:
ـ آرمین؟
صداش از اتاق اومد:
ـ بله؟
مثه اولین باری که دیدمش از اتاق اومد بیرون...سرد و خشک...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
ـ من دارم میرم...
آرمین ـ به سلامت...
romangram.com | @romangram_com