#آرامش_غربت_پارت_459

با حرص گفتم:

ـ چون....

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ چون واسه جفتمون بهتره که یه مدت از هم دور باشیم!

آرمین ـ چـــــی؟ آخه چرا؟ بیـتا بیخیال دیگه ، گفتم که دیگه تکرار نمیشه...

کاش اینبارم میتونست ذهنمو بخونه...ولی هیچی نگفت و ساکت و منتظر به دهن من خیره شده بود...هول می شدم وقتی اینطوری زیرنظرم می گرفت...کاش می تونستم بهش بگم...ولی گفتم:

ـ آرمین ، درکم کن ، فقط سه روز...

آرمین با چشمای گرد شده داد زد:

ـ چــی؟ سه روز...؟!!؟

من ـ آره...

فقط اگه یه بار دیگه اصرار می کرد ، فقط یه بار...می موندم...اما...

آرمین ـ باشه...باشه...برو خوش بگذره...

با لبخندی که نقشش پنهون کردن بغضم بود بهش خیره شدم...


romangram.com | @romangram_com