#آرامش_غربت_پارت_456
ـ هیـجا مثه خونه ی آدم نمیشه!
آرمین خندید و گفت:
ـ امم...
من ـ نمیخواد ضد حال بزنی حالا...
خندید و سام رو برد تو اتاق...منم از زور خستگی سریع پریدم تو حموم تا دوش بگیرم و سر حال شم...
میخواستم هرطور شده واسه آرمین یه دوست دختر پیدا کنم ، اون باید وارد یه رابطه جدید می شد...
از حموم بیرون اومدم و لباسای مشکیمو پوشیدم...رفتم سر دفتر خاطرات و همه ی اتفاقاتی که تو این سفر نطلبیده واسم افتاده بود رو نوشتم... این تنها راهی بود که هم مشغله ذهنیم می خوابید ، هم سبک می شدم...
قرار شده بود از هفته بعد برم خونه ی خودم و دوباره عکاسی درس بدم...یادم باشه از سارا یا یاسی بپرسم خواهر بزرگتر ندارن؟
خنده ام گرفته بود...تصورش راحت بود...ولی نمیدونستم می تونم کنار بیام یا نه...قلبم فقط واسه ی آرمین می کوبید ، سرپوش گذاشتن روش خیلی سخته...
خودکارو گذاشتم رو لبام و به فکر فرو رفتم...تا اینجا از پَس خودم بر اومدم...از اینجا به بعدشم می تونم...پر و بال دادن به یه عشق اشتباه، اشتباهه...!!!
باید با مازیار صحبت کنم...
آروم رفتم سمت تلفن...با تردید دستمو روی دکمه ها کشیدم...چی بگم بهش؟
تردیدو گذاشتم کنار...حرفای دلمو باید بهش بگم...اون تنها کسیه که میتونه کمکم کنه...شمارشو گرفتم...بعد از چند بوق برداشت...
romangram.com | @romangram_com