#آرامش_غربت_پارت_455
خندید و بهش گفتم:
ـ خب دیگه بلند شو کوشولو، باید بریم...
سام ـ کوشولو هم خودتی من 3 سالمه!
من ـ اوهو...! آدم شده واسه من!
خنده ام گرفت و بردمش تو آشپزخونه تا بهش صبحانه بدم...
آرمین ـ آماده اید؟
من ـ نه بابا ، هول نباش ، این بچه تازه داره غذا میخوره! تو برو دوش بگیر و آماده شو تا سامی رو هم آماده کنم...
باشه ای گفت و رفت...
به محض اینکه سوار ماشین شدیم ، پنجره رو دادم پایین! میخواستم حتی لحظه آخرو هم از این هوا استفاده کنم!
سامی هم بغلم بود...سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم...ولی حواسم بود که خوابم نبره...
دوست داشتم زود برسیم خونه تا همه این حوادث رو توی دفتر عزیزم ثبت کنم!!!
***
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com