#آرامش_غربت_پارت_457
مازیار ـ بله؟
من ـ سلام...!
مازیار با تعجب گفت:
ـ سلام بیتا خانوم! نشناختم! چقدر با ادب شدی...
خنده ام گرفت...چقدر خوب خودشو پیدا کرده بود دوباره...
من ـ یه بار خواستم باهات درست حرف بزنما ، نمیذاری که! مووزی!
خندید و گفت:
ـ حالا بگو چه اتفاق مهمی افتاده که یاد من کردی؟ آمریکا حمله کرده؟
من ـ دیگه اینقدرم شرمنده ام نکن دیگه...
مازیار ـ اوخی آبجی کوچولو نمی خواد خجالت بکشی...
من ـ میشه امروز بیام پیشت؟ باید...یه چیزایی رو بهت بگم...
مازیار ـ خوشحال میشم...
من ـ مرسی مازیار ، تو تنها کسی هستی که الان میتونی بهم کمک کنی...
romangram.com | @romangram_com