#آرامش_غربت_پارت_406
ـ فعلا که اون اینطوری حمایت گر خواهرشه!
فریبا جون دیگه چیزی نگفت و دستشو دور کمرم حلقه کرد...
آهی کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد...
***
گرمم شده بود و خواب از سرم پریده بود ، اروم از تخت پایین اومدم و رفتم تو سالن...کاش آرمین اینجا بود یکم مخشو با حرفام به کار می گرفتم...!
با بی حوصلگی رفتم سر یخچال! ولی دیگه یخچالم اون جذابیت قدیمو نداشت!!!
رفتم سر موبایلم...هیچ کس اس ام اس نداده بود! با خودم گفتم یعنی ممکنه بیدار باشه؟
رفتم رو اسمش...دستمو کشیدم روش...کاش مثه قبل دوباره زنگ بزنه...اما نزد...
***
از صبح تا حالا توی خونه منتظر آرمین بودم...ولی نمیومد! دوست داشتم زودتر بیاد ، فکر می کردم میتونم مثه قبل با مازیار و فریبا جون خوش باشم ولی نمی تونستم! هم مازیار تو خودش بود هم فریبا جون...
ولی واقعا مازیار اسطوره بودا...! اولش که شکیبا بهش نارو زد ، حالا هم که هانیه...
اَه لعنتی! بیتا حتما باید دوباره یادآوری می کردی؟! دوباره بغض کردم ولی دستامو مشت کردم و رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب خوردم تا آروم شم..
دیگه چیزی تو اون خونه عادی نبود...یا شایدم همه چیز عادی بود و این قلبای ما بود که پوچ شده بود....!
romangram.com | @romangram_com