#آرامش_غربت_پارت_405

خندیدم و بعد از تعویض لباسم پریدم رو تخت که فریبا جون اخم با نمکی کرد و گفت:

ـ ای خدا من پیر میشم تا به تو یاد بدم خانومانه رفتار کنی!

خندیدم و گفتم:

ـ بیخیال فری جون این وصله ها به تن ما نمیچسبه!

خندید و اونم اومد پیشم و گفت:

ـ جلوی آرمینم از این دیوونه بازیا در میاری که عاشقت شده دیگه!

با بهت تو جام نیم خیز شدم و با من و من گفتم:

ـ نــــه! چیزه ، نه بابا کی گفته عاشق من شده؟!

فریبا جون ـ خیلی هواتو داره!

من ـ مازیارم هوامو داره خب!

فریبا جون با انگشتش آروم زد تو سرم و گفت:

ـ آرمین مردونه هواتو داره! هیچ داداشی نمیتونه اینطوری حمایت گر خواهرش باشه...

اخم کردم و با بی تفاوتی سرمو گذاشتم رو سینه فریبا جون و گفتم:


romangram.com | @romangram_com