#آرامش_غربت_پارت_393

ـ از زری ، از حرفای بقیه...چی میگن؟ من تقریبا دو هفته اس تو خونه ی تو ام...اون شایعه هم که گفتی من زنتم ، ممکنه زری...

آرمین زیر لب هیسی گفت و با آرامش نگام کرد...اینقدر نگام کرد تا اون حس آرامشی که تو چشماش بود به منم منتقل شد...

آرمین ـ لازم نیست از هیچی بترسی! مهم نیست چه فکری راجع به من و تو می کنن! من فقط واسه ی بیمارستان گفتم تو همسرمی و بس...! پس بذار تا دلشون می خواد به من و تو لقب زن و شوهر بدن! ما که واقعا اینطوری نیستیم! هستیم؟!

فقط سرمو تکون دادم...از ذهنم فقط یه لحظه این جمله گذشت" ای کاش واقعاَ بودیم!" اما خیلی سریع این جمله رو که مثه یه ستاره دنباله دار از آسمون ذهنم گذشت رو پس زدم و آرمین خیلی محکم ادامه جمله اشو بیان کرد:

ـ در ضمن! بعد تمام این شایعات هم ، تو ، توی خونه ی من میمونی!

اینقدر محکم و با اطمینان حرف می زد که نتونستم چیزی بگم...از همین مراقبتای آرمین بود که من الان سرپام...همین بودنش بهم امید زندگی کردن می داد...

آرمین ضربه آرومی رو شونه ام زد و دستاشو برداشت و نیمچه لبخندی زد و گفت:

ـ بریم؟

من ـ بریم...

آرمین بازومو گرفت و به دنبال خودش کشید...سعی کردم محکم باشم...بازومو از دستش کشیدم بیرون و برای اینکه ناراحت نشه با لحن ملایمی گفتم:

ـ نیازی به این کارا نیست خودم می تونم!

و لبخند زورکی بهش زدم...

آرمین ـ هر جور راحتی...!


romangram.com | @romangram_com