#آرامش_غربت_پارت_392
مازیارم سری تکون داد و رفت...
من ـ آرمین؟!
آرمین ـ بله؟!
من ـ چطور تونستید مامان و بابای هانیه رو قانع کنید که بذارن هانیه اینجا دفن بشه؟!
آرمین ـ از همون دلایلی که تو برام آوردی بهشون گفتم!
من ـ دلم براشون می سوزه! خیلی غم سنگینیه!
آرمین نفس عمیقی کشید و به سمت ماشین هدایتم کرد...
شال مشکی ام رو هم سرم کردم و به چشمای سرد و بی روحم تو آینه خیره شدم...اینقدر قیافه ام بی روح و جدی شده بود که اگه تا چند ثانیه دیگه به خودم خیره می موندم، می زدم زیر گریه! ولی بازم دست از نگاه کردن بر نمی داشتم، دنبال یه چیزی توی چشام می گشتم...ولی هیچی! شفاف مثه شیشه و صد البته بدون روح!!!
با دیدن آرمین توی آینه نگاهمو از روی صورتم گرفتم و به اون خیره شدم که به در تکیه داده بود و منتظر من بود...ولی من با بیخیالیِ تمام نگاش می کردم...اونم همینطور...بعد از چند ثانیه تکیه اش رو از رو دیوار برداشت و اومد نزدیک من...دوتا دستاشو گذاشت رو شونه هام و از تو آینه خیره شد تو چشام و گفت:
ـ نمی خوای راه بیوفتیم؟!
سری به معنای نفی تکون دادم که گفت:
ـ چرا؟!
به زور گفتم:
romangram.com | @romangram_com