#آرامش_غربت_پارت_394
باهم سوار ماشین شدیم...مشغول بازی کردن با انگشتام شدم...
به محض اینکه از پارک ( همون پاتق همیشگیمون) گذشتیم خاطرات اولین روزی که هانیه اومد بوشهر جلوی چشام نقش بست...نفس عمیقی کشیدم تا مانع از شکستن بغضم بشم...نفسای عمیق و پی در پی...ولی خاطرات قوی تر از نفسای عمیق من بودن...
وقتی از پشت به هانیه نزدیک شدم و چشاشو با دستام گرفتم و اون پرتم کرد رو زمین...
وقتی فکر کرد آرمین مازیاره...
فکرای خاک بر سریش...
قراراش با مازیار...
رقصیدنمون لب دریا...
گیر افتادنش تو خونه ی فریبا جون اینا...
خواستگاری مازیار ازش...
تصادف لعنتیش...
همه و همه یکباره به ذهنم هجوم آوردن و باعث حلقه زدن اشک تو چشام شدن...
اشکام به سرعت روی گونه هام خط می نداختن...آرمین زیر چشمی نگام کرد و به محض اینکه دید دارم گریه می کنم ماشینو زد کنار و با تعجب به من خیره شد...
نفس عمیقی کشیدم و همینطور که فین فین می کردم گفتم:
romangram.com | @romangram_com