#آرامش_غربت_پارت_344

من ـ خب ببخشید...باشه هرچی تو بگی انجام میدم...

آرمین لبخندی زد و گفت:

ـ آفرین دختر خوب!

و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

ـ خب من میرم بیرون و مزاحمت نمیشم تا راحت کارتو کنی...

تشکر زیرلبی ازش کردم و با لبخند رفتنش رو تماشا کردم...

نگاهی به دفتر مشکی و قرمزم انداختم...خودکار مشکیو از توش برداشتم و با تمام قدرت رو کاغذ فرود آوردم:

« دوست داشتن "A" ممنوع...!»

رفتم صفحه بعد...و درباره روزمرگی هام برای مادرم نوشتم...نوشتم و نوشتم تا اینکه احساس خالی بودن و راحتی بهم دست داد...دیگه بغضی نداشتم...شاید گریه کردن نشونه ضعف باشه! ولی من شدیدا بهش احتیاج داشتم ، اما الان دیگه نمی خوامش! دوباره سنگ بودنم رو به دست آوردم...سنگا که گریه نمی کنن! سنگا که...سنگا که عاشق آرمین نمی شن...

تا این فکر از سرم گذشت دوباره بغض کردم و نفسمو با شدت دادم بیرون و دفترخاطرات رو بستم...

***

مازیار ـ بیتا مطمئنی؟

من ـ آره مازیار...من میدونم خوب می شه...


romangram.com | @romangram_com