#آرامش_غربت_پارت_343
آرمین جدی شد و گفت:
ـ بیتا من به خاطر خودت نمی برمت...دوباره حالت بد می شه...! تو خیلی حساسی ، هرکی ندونه من که بهتر می دونم...
من ـ نه خیرم ، هیچم حساس نیستم...
آرمین نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت:
ـ فقط من میدونم تو قلب این خانوم سنگ و سرسخت چه خبره!
با ترس به چشماش نگاه کردم...یعنی چیو میدونه؟
آرمین ـ چیه چرا اونطوری نگام می کنی؟
من ـ هیچی همینطوری! آرمین ببرم دیگه...حسرت دیدنشو به دلم نذار...
آرمین ـ اگه حالت بد شد چی؟
من ـ نمیشه! قــــول!
آرمین ـ اگه شد باید هرچی من گفتم گوش کنیا...!
من ـ ئه نه دیگه! اصلا حال خودمه به تو چه ربطی داره؟!
آرمین فقط نگام کرد و چیزی نگفت...
romangram.com | @romangram_com