#آرامش_غربت_پارت_345
مازیار لبخند کم جونی زد و گفت:
ـ هانیه هنوزم با شکوهه ، حتی با دستگاهایی که بهش وصله...دعا کن زودتر خوب شه، طاقتم داره تموم میشه...
جلوی بغضمو گرفتم ، اگه قرار باشه با این حرفا دوباره بغض کنم تا تو icu مطمئناً حالم خراب می شه!
من ـ قربون داداشیِ گلم برم! عزیزی ، نگران نباش!
مازیار نگاهم کرد و رفتم سمت مامان بابای هانیه...
من ـ خب...من میرم ببینمش...
هیچ کدومشون حرفی نزدن...چشمای پف کرده مامان هانیه تو ذوق می زد...اخمای باباشم که مثل همیشه سرجاش بود....فریبا جون زیرلب چیزیو زمزمه می کرد...داشت صلوات می فرستاد...نمیدونم چرا استرس داشتم...صلواتی فرستادم و رفتم تو...اونجا یه پرستاری بود که بهم یه لباس سبز رنگ داد...پوشیدمش و رفتم سمت تخت هانیه...سعی کردم لبخند بزنم...اما با دیدنش لبخندم محو شد...هانیه ی شیطون من ، اینجا چرا اینقدر مظلوم شده بود؟ ضربان قلبش هنوز عادی می زد و صداش حس خوبی بهم می داد...به زور لبخندی رو لبم نشوندم...همه باهاش حرف زده بودن... من مونده بودم...خیلی حرف داشتم که بهش بگم...
نگاهمو به سختی از صورت زیباش گرفتم و به دستاش چشم دوختم...حلقه ی مازیار تو دستش برق می زد...بغض کردم و گفتم:
ـ دوستم ، این چه وضعشه؟! بابا اگه می دونستم قراره این ادا اطفارارو از خودت دراری زودتر بهت می گفتم!
بازم سکوت...دریغ از یه ذره تکون دادن دستش...
ـ ببین با مازیار چی کار کردی هانی؟ من به درک ، به قول خودت به یه ورم! هه! ولی دلت میاد مازیارو اینطوری اذیت کنی؟! بلند شو عزیزم ، بلند شو ، قوی باش...
بغض داشت خفه ام می کرد...دستای لرزونمو توی دستای بی جونش جا دادم...با صدای لرزون شروع کردم به خوندن آهنگی که همیشه برام می خوند...
ـ هانیه حالا نوبت منه...ببین یادت میاد این آهنگو؟
romangram.com | @romangram_com