#آرامش_غربت_پارت_340
ـ بیتا ، ازت خیلی خوشم میاد! همیشه باعث خوشحالیم میشی!
تا خواستم این جمله هارو آنالیز کنم از اتاق رفت بیرون...قلبم شروع به تندتند زدن کرد! یعنی الان ابراز علاقه کرد؟! ازم خوشش میاد؟
از حالت مات و مبهوتم بیرون اومدم و جیغ خفه ای کشیدم و سرمو پرت کردم رو بالش و لبخند عمیقی زدم و تمام دندونامو به نمایش گذاشتم...سینه ام از خوشحالی بالا و پایین می رفت! نمی دونستم این خوشحالیمو چطوری باید تخلیه کنم! قر که نمی شد داد ، جیغم که نمی شد زد! کلا بیخیالش شدم ، داشتم از خوشی میمردم!
اما این خوشحالیم دووم زیادی نداشت...همه فکرای منفی به ذهنم هجوم آوردن...
من مثه خواهرشم...بهم میگه آبجی کوچولو! خواهری خودم! اگه ابراز علاقه اش واقعی بود اینقدر زود ترکم نمی کرد! این اشتباهه! من فقط به عنوان یه خواهر باعث خوشحالیشم....هیچ وقت نمیتونم جای سمانه رو براش پر کنم...اون هیچ وقت عاشق من نمیشه...
اوه نباید به جمله های قشنگش دل خوش کنم...من و اون که هیچ وقت ما نمیشیم ، پس باور این جمله ها فقط بدتر قلبمو می شکنه...نباید اجازه نفوذ بهش بدم! نباید حرفای قشنگش به قلبم نفوذ کنن...من همونیَم که باید براش دوست پیدا کنم...هیچ وقت نمیتونم عاشق دوست صمیمیم شم! باید مثه یه دوست براش بمونم...
اینقدر تو فکرای مزخرفم غرق شده بودم که نفهمیدم آرمین کی اومد...
آرمین ـ هـــی خانوم کجایی؟! غرق شدیا ... شنا بلدی؟!
خنده ی مصنوعی کردم و گفتم:
ـ آره بلدم...! آوردیش؟
آرمین ـ چیو؟
با قیافه وا رفته گفتم:
ـ آرمــــیــــن! دفترخاطراتو!
romangram.com | @romangram_com