#آرامش_غربت_پارت_341
آرمین با کف دستش آروم کوبید رو پشیونیش و گفت:
ـ ای بابا گفتم یه چیزی یادم رفته ها...!
خنده ام گرفت ولی با حرص گفتم:
ـ آرمیـــــن اذیت نـــکــــن دیگه!
آرمین خندید و دفترخاطرات رو داد دستم و گفت:
ـ چه دست خط قشنگی داری!
با صدای جیـغ مانندی گفتم:
ـ آرمیــــــــــن!
آرمین غش غش خندید و انگشت اشاره اشو گذاشت رو بینیش و گفت:
ـ هیـــس بیمارستانه ها! فقط نمیدونم توی دیوونه رو چرا آوردن اینجا...!
با دفترخاطرات محکم کوبیدم تو بازوش که با دو دستش مچ هردو تا دستمو گرفت و خوابوندم رو تخت و گفت:
ـ ئه ئه ئه ، باز رم کردیــــا...!
من ـ آرمین اینقدر اذیت نکن جیغ می کشم سرتا...!
romangram.com | @romangram_com