#آرامش_غربت_پارت_338

با فکر کردن به چیزای خوب کم کم وارد دنیای خواب شدم ؛ تنها چیزی که می تونست آرومم کنه!

***

چشامو آروم باز کردم...بیمارستان خیلی آروم بود ، فقط صدای قدم های تند پرستارا از بیرون راهرو میومد و بس...کسی هم تو اتاقم نبود...هوا تاریک شده بود و فقط روزنه نور کوچیکی از لای پرده اتاقو یکم روشن کرده بود...سرجام نیم خیز شدم و خمیازه ای کشیدم..نگاهم به ساعت افتاد! 8 بود... باز خوبه می تونم بخوابم...

دلم می خواست بنویسم...تازه یادم افتاد دفترخاطراتم پیشم نیست...دکترا اجازه نمی دادن برم خونه ، خودمم نمیخواستم برم...ولی باید دفترخاطراتمو بیارم... کش و قوصی به بدنم دادم که حسابی حالمو جا آورد...از تخت بلند شدم و خواستم با سرمم برم بیرون که در باز شد...

آرمین اومد تو و نگاه متعجبی بهم انداخت و پرسید:

ـ چرا بلند شدی؟ چیزی میخوای؟

من ـ آره...ولی باید برم خونه...

آرمین ـ عمراً...خب دیگه چی میخوای؟

من ـ یه چیزی...

آرمین ـ چه چیزی؟

من ـ دفترخاطراتمو...

آرمین ـ تو این هیری ویری؟

من ـ آره! حالا میشه برم؟


romangram.com | @romangram_com