#آرامش_غربت_پارت_337
من ـ باشه ببخشید...
آرمین ـ لازم نیست معذرت خواهی کنی!
با حرص گفتم:
ـ باشه داداشی!
آرمین از این حرص کلامم خنده اش گرفت و با لحن شیطنت آمیزی گفت :
ـ آفرین آبجی کوچولو!
لبای جمع شده از حرصمو گاز گرفتم و برای آرمین که از رو تخت بلند شده بود یه زیر پا گرفتم که سکندری بدی خورد و با بهت به من نگاه کرد!
حس کردم یه آب سرد و خنک ریخته شد رو آتیش دلم...! خنک شدم! قهقهه ای زدم که آرمین گفت:
ـ بخند! بخند ، دارم برات بیتا خانوم! واسه من زیرپا میگیری؟!
جوابشو ندادم و همینطور که می خندیدم خودمو پرت کردم رو بالش...آرمین هم با لبخند به من نگاه کرد و رفت بیرون....
خندمو جمع کردم! شروع کردم به راز و نیاز با خدا...شدیدا نیاز داشتم تا حال هانیه خوب شه! وقتی به رفتن هانیه فکر می کردم تاریکی رو دورم حس می کردم! نباید بذارم این فکرای سیاه ذهنمو تصاحب کنن... هانیه ی من خوب میشه ، آره...این فکرا قشنگه...
romangram.com | @romangram_com