#آرامش_غربت_پارت_332
صدای گیج فریبا جون هوشیار ترم کرد:
ـ داری درباره هانیه حرف می زنی؟!
آرمین پـــوفی کرد و گفت:
ـ معلومه که نه! هانیه زودتر از بیتا رفت اتاق عمل...بعد پرستاره اول راجع به بیتا پرسید بعد هانیه منم گفتم این خانوم دوست همسرمه و از این صحبتا دیگه...الان اگه اینارو نمی گفتم مامان بابای هانیه سر به تن مازیار نمی ذاشتن!
فریبا جون ـ ای خدا...الان هانیه چطوره؟!
آرمین ـ نمی دونم...دکترا می گن می شه امیدوار بود... البته هنوز تو کماست...خونریزی مغزی کرده ولی تونستن لخته خون رو جدا کنن خداروشکر!!! الان رو به بهبوده...
فریبا جون با صدای مضطربی پرسید :
ـ یعنی امیدی...هست؟!
آرمین ـ نمیدونم...ایشالا که هست...
دیگه نمی تونستم تحمل کنم...به سختی تکونی به دستای بی جونم دادم و سعی کردم فریبا جون رو صدا کنم...
فریبا جون به محض دیدن چشمای نیمه بازم به سمتم دوید و دستمو تو دستاش گرفت...
فریبا جون ـ تو چی شدی دیگه بیتا؟ عزیزم صدبار بهت گفتم اینقدر غمارو تو خودت نریز!
من ـ نمی...نمیتونم گریه کنم...سخته...انگار که اصلا اشک ندارم...!
romangram.com | @romangram_com