#آرامش_غربت_پارت_331

مازیار ـ فعلا تو کماست...شاید فردا بشه دیدش...

آهی کشیدم و بغضمو طبق معمول قورت دادم...

مازیار ـ به خودم قول داده بودم خوشبختش کنم...بیتا... اگه من ازش زودتر خواستگاری کرده بودم ،اگه هانیه کیفشو جا نمی ذاشت ، اگه اونجا ترافیک نبود ، اگه من نمی ذاشتم بره ، اگه من براش دست تکون نمی دادم ، اونوقت ماشین رد شده بود ، و هانیه هم با خیال راحت از اونجا عبور می کرد و با تکون دستای من حواسش پرت نمی شد و الان پیش فریبا جون بودیم...( دیگه بغض نذاشت حرفشو ادامه بده و دوباره سرشو بین دستاش گذاشت)

با ناراحتی به مازیار که شونه هاش از گریه تکون می خورد نگاه کردم و با صدای گرفته و بغض داری گفتم:

ـ اینطوری نگو تورو خدا...تقصیر تو نیست مازیار...نکن همچین...

مازیار با چشمای خیس و اشکی گفت:

ـ هانیه من نباید الان اون تو باشه! باید پیش من باشه! بدن ظریفش طاقت این همه دم و دستگاهو نداره!

دوباره اون نفس تنگی لعنتی اومده بود سراغم...مازیار که دید نفسام تند شده و رنگم کم کم داره کبود میشه فوری آرمین رو صدا زد...

آرمینم که انگار موشک بهش وصل بود مثه جت اومد پیشم و به زور بردم تو اتاق...از شدت نفس تنگی پیرهنشو چنگ می انداختم ، هوا می خواستم ولی بغض نمی ذاشت...

آرمین دوباره پرستارارو صدا کرد و بعد از چند دقیقه اومدن...چشام داشت سیاهی می رفت...دستام دنبال دستای آرمین می گشت...

آرمین سریع فهمید و دستامو گرفت...اگه قرار بود بمیرم می خواستم دست تو دست آرمین بمیرم...صدای ضربان کند قلبم بود که فقط تمام مغز و گوشامو پر کرده بود و بعد فقط سیاهیِ مطلق....

فریبا جون ـ تو چیـــکار کــردی؟!

آرمین ـ خب اون لحظه مغزم فرمان نمی داد خاله! بین این همه چشمای منتظر ، مامان بابای هانیه ، مازیار ، اون پرستاره که می گفت شما با این خانوم چه نسبتی دارید هنگ کرده بودم! به خاطر همین از دهنم در رفت که شوهرشم!


romangram.com | @romangram_com