#آرامش_غربت_پارت_333
فریبا جون نگاهی به آرمین کرد و گفت:
ـ دکترا راجع به بیتا چیزی نگفتن؟
آرمین ـ گفتن فعلا تو شوکه...شاید بعد شوک بتونه گریه کنه! شاید!
تو جام نشستم و گفتم:
ـ فریبا جون...میخوام هانیه رو ببینم...
فریبا جون ـ اصلا حرفشم نزن! که باز حالت بد شه؟! نمیدونی دیشب با چه حالی خودمو رسوندم اینجا ، چقدر صلوات نذر کردم...چی شد یهو بیتا؟
من ـ شک ندارم...شک ندارم کار اون...فرهادِ عوضیه...فرار کرد...خیابون شلوغ بود ، مگه میشه ماشینی از قصد اینقدر با سرعت بره...؟
سرمو به سمت آرمین چرخوندم و با عصبانیت گفتم:
ـ پلیسا کاری نکردن؟
آرمین ـ چیکار می تونستن کنن؟ رفتن دنبال ماشین! فهمیدن ماشین دزدی بوده! پلاکشو دوستان برداشته بودن یادته؟
من ـ من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم اونوقت یادم بیاد کیا پلاکو برداشتن؟
آرمین خندید و گفت:
ـ واسه اینه که دیشب اصلا چیزی نخوردی! خب در هر صورت! ماشین دزدی بوده! منم حدس می زنم کار اون فرهاد بی شرف باشه!
romangram.com | @romangram_com