#آرامش_غربت_پارت_295
چشم غره ای بهش رفتم که قهقهه ای زد که تهِ دلم ضعف رفت براش اما اصلا نذاشتم این لذت تو صورتم مشخص بشه...
من ـ بسه بسه! حالا بیا یکم این ظرفارو بشور خسته شدم!
آرمین چشم غره ای رفت و گفت:
ـ لطفا...!
من ـ حـــــالا...! ( و چرخی به چشام دادم و گفتم) لـــــطفا...!
آرمین از این حرکتم زد زیر خنده و یه دستکش دیگه برداشت و با پهلوش محکم زد به پهلوم که به اصطلاح برم کنار! اما در واقع شوتم کرد کنار و خودش مشغول شستن شد! هم داشتم می پوکیدم از خنده هم می خواستم چپ چپ نگاش کنم ولی بالاخره طاقت نیاوردم و زدم زیر خنده...
آرمینم داشت می خندید که و همینطور سر به سر من میذاشت!
دیگه کم کم اون سوتی که عصر داده بودم برام کمرنگ و کمرنگ تر می شد!
بعد از شستن ظرفا نگاهی به ساعت کردم و رو به آرمین گفتم:
ـ پس موزی و هانی کوشن؟
آرمین ـ فکر کنم حالا حالا نمیان! پایه ای بریم بیرون؟
من ـ نـــــــوچ!
آرمین با قیافه ی گرفته ای گفت:
romangram.com | @romangram_com