#آرامش_غربت_پارت_296
ـ آدم به ضدحالیِ تو ، تو عمرم ندیده بودم!
من ـ حالا که دیدی!
آرمین با تاسف سری تکون داد و دستکشش رو در آورد...منم به تبعیت از اون دستکشمو در آوردم و باهم رفتیم تو سالن...ساعت تازه 7 بود و ممکن بود هانیه ساعت 9 بیاد...با بیخیالی رفتم دوباره کنار آرمین نشستم و تلویزیون رو روشن کردم...با فاصله ی کمی پیش آرمین نشسته بودم و تلویزیون می دیدم! حوصلم سر رفته بود اما حوصله قبول کردن پیشنهاد آرمین رو هم نداشتم! کسل بودم!
من ـ آرمین ، سامی کوش؟
آرمین ـ امروز بردمش شنا...!
با خنده گفتم:
ـ جــــون من؟! ای خدا چه قشنگ! پس بگو چرا امروز زود اومدی!
آرمین ـ آره دیگه...
لبخندی زدم و بدون اینکه واقعا تلویزیون تماشا کنم فقط نگاهمو به تلویزیون دوختم و بس...
با احساس تشنگی سریع از جام بلند شدم...دلم نمیومد از کنار آرمین جم بخورم مخصوصا که این تلویزیون و این مبلا بهونه ای شده بود که ما کنار هم بشینیم!
رفتم تو آشپزخونه و برای خودم آب ریختم...
لیوان آب یخ رو به لبام نزدیک کردم و همینطور که آرمین رو زیر نظر داشتم یه قلوپ ازش خوردم...وقتی عطشم رفع شد یه فکر خبیثانه ای به ذهنم رسید! از اون کرم ریزیای روزانه...! آروم و آهسته با لبخند شیطنت آمیزی که رو لبم جا خوش کرده بود رفتم بالای سرش...سایه امو روی خودش حس کرد اما تا خواست به خودش تکونی بده با خنده همه آبو رو سرش خالی کردم!
و همینطور که عقب عقب می رفتم بریده بریده گفتم:
romangram.com | @romangram_com