#آرامش_غربت_پارت_294
آرمین ـ حالا چرا بهت بر میخوره ؟
با لجبازی لبامو رو هم فشار دادم و چیزی نگفتم...شروع کردم به شستن ظرفا که اومد کنارم و گفت:
ـ لا اقل بذار کمکت کنم...!
و دستشو دراز کرد که گفتم:
ـ لازم نکرده شما کمک کنید آقای صدقی!
آرمین ـ اوهو! چی شد من شدم آقای صدقی؟!
من ـ خب واسه اینکه...واسه اینکه...
واقعا نمیدونستم چرا یهو لجبازیم گل کرده بود! شاید به خاطر خجالتی بود که از این نزدیکیا میکشیدم...هرچند دوست داشتم اما نمی خواستم بی خودی خودمو وابسته ی این تماسای کوچیک کنم...
آرمین با شیطنت یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ واسه اینکه...؟!
با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ چون دلم میخواد!
آرمین ـ دِ نه دِ! بگو کم آوردم دیگه!
romangram.com | @romangram_com