#آرامش_غربت_پارت_292
آرمین با کلافگی گفت:
ـ باشه بابا کچلم کردی!
خندیدم و گفتم:
ـ ببین بابای هانیه خیلی جدی و غیرتی و مذهبیه!
آرمین ـ بسمه الله!
خنده ام گرفت و ادامه دادم:
ـ ممکنه با خانواده ی مازیار زیاد جور نشه! و اینکه حتی میتونم احتمال بدم که قبولش نکنن...
آرمین تو فکر فرو رفت و یکم اومد اینور تر که ناخودآگاه رفتم کنارتر!
آرمین ـ هانیه به مازیار گفته اینارو؟
من ـ آره...همه رو...
آرمین ـ نگران این چیزا نباش! درست میشه....
پــوفی کردم و نفسمو با شدت بیرون دادم و گفتم:
ـ امیدوارم!
romangram.com | @romangram_com