#آرامش_غربت_پارت_291

آرمین که دید کم کم دارم می ترسم لحنشو ملایم تر کرد و دستشو از تو دستم در آورد و گذاشت پشت سرم رو مبل...یهو یاد این فیلما افتادم ، اگه یکم دیگه میرفتم سمت چپ مستقیم میوفتادم تو بغلش!

نزدیک بود خنده ام بگیره اما اخمی کردم تا خندیدن از سرم بپره!

آرمین ـ خب عزیز من آخه از عصر تا حالا داری دور خودت می چرخی و اضطراب داری!

میدونستم چه مرگمه ولی برای اینکه بتونم بحث رو از خودم منحرف کنم ، بدون اینکه فکر کنم گفتم:

ـ مازیار می خواد بره خواستگاری هانــــیه!

آرمین یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:

ـ مبارکه! ولی پس درد تو چیه؟

خواستم حرفی بزنم که یهو حالت چهره اش عوض شد و مشکوک و بریده بریده با لحنی عصبی گفت:

ـ نکنه که تو...تو...تو عاشق مازیار باشی؟؟؟؟

سری تکون دادم و با عصبانیت و اخم گفتم:

ـ معلمومه که نه! این چه حرفیه که میزنی!

آرمین ـ پس دردت چیه؟!

من ـ بهت میگم ولی خواهشاً به روت نیار اصلا! انگار که نه انگار من بهت چیزی گفتم! باشه؟ حتی به مازیارم نگو که میدونی!


romangram.com | @romangram_com