#آرامش_غربت_پارت_290





قلبم داشت تند تند می زد...دوباره از خوردن نفسای داغش به پوست صورتم سرخ کردم و سرمو انداختم پایین و هم زمان با آرمین گفتم:

ـ من میرم چایی بیارم!

آرمین ـ من میرم صورتمو بشورم!

بازوشو به آرومی ول کردم و خنده ام گرفت ولی با سرعت هجوم بردم سمت آشپزخونه و آرمینم رفت سمت دستشویی!

به هر سختی بود داشتم سعی می کردم ذهنشو از اون حرکتی که کردم منحرف کنم! ولی آرمین یه جور خاصی بهم نگاه می کرد و منم زیر این نگاهای خیره و عجیبش ، هول می شدم و گونه هام رنگ می گرفت...موقعی که می خواستم ظرف میوه رو از جلوش بردارم تا به آشپزخونه ببرم ، خم شدم و خواستم زیرچشمی نگاهش کنم اما تا نگامو به سمت صورتش هدایت کردم متوجه شدم که خیلی وقته زیرنظرم داره...به سختی نگاهمو از اون چشمای عسلی رنگ و خیره اش گرفتم و با خجالت سرمو انداختم پایین و خواستم برم که با یه حرکت غافل گیرانه مچ دستمو گرفت و مانع از رفتنم شد...نفسم تو سینه ام حبس شد و لبخند زورکی رو لبام نشوندم و گفتم:

ـ چیزی می خوای برات بیارم؟!

آرمین موشکافانه منو از نظر میگذروند...دو دقیقه به طرز لباس پوشیدنم شک کردم اما یهو بشقاب میوه رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز، تا به خودم بیام فشار محکمی به مچ دستم وارد کرد و منو به سمت خودش کشید که افتادم کنارش...

با بهت و لحنی عصبی بهش توپیدم:

ـ اصلا معلوم هست داری چیکار میکنی؟

آرمین ـ دو دقیقه آروم باش...اگه یکم دیگه این وضع ادامه پیدا کنه عصبی میشما....

من ـ مگه چیکارت کردم؟


romangram.com | @romangram_com