#آرامش_غربت_پارت_289
آرمین اخمی کرد و زمزمه کرد:
ـ دختره ی لجباز!
آرمین با دلخوری رفت سمت تخت...رنگم پرید ولی چیزی نگفتم...نشست رو تخت و یکم خودشو بالا و پایین کرد و گفت:
ـ دلم واسه اینجا تنگ شده بود!
لبخند کم جونی زدم و خدا خدا میکردم سمت بالش نره...
آرمین به آرومی از رو تخت بلند شد و رفت سمت قفسه کتابا...روی تک تکشون دست کشید و گفت:
ـ واقعا اینارو خوندی؟
من ـ بعضیا شو نه هنوز!
آرمین سری تکون داد و چرخی زد و دوباره به سمت تخت برگشت! حس کردم قلبم از جاش کنده شد...
آرمین ـ هــی این چیه؟!
هول شدم و با دستپاچگی جواب دادم:
ـ چی چیه؟!
آرمین به بالش نزدیک شد...دیگه صبر کردن رو جایز ندونستم چون داشت میرفت که عکس رو برداره! با یه جهش رفتم طرفش و بازوشو گرفتم و محکم به طرف خودم برش گردوندم که بیچاره از ترس و تعجب چشاش چهارتا شد و فقط با بهت زل زده بود تو چشمای من! اینقدر که با شدت برش گردوندم صورتش دقیقا به فاصله چهار بند انگشت از صورتم قرار گرفت!
romangram.com | @romangram_com