#آرامش_غربت_پارت_288

آرمین ـ باشه بابا چرا میزنی حالا؟

خندیدم و رفتم سمت در و شالمو انداختم رو سرم و گفتم:

ـ حالا بیا...

و آرمین درو محکم باز کرد ، منم حواسم نبود بهش بگم آروم درو باز کنه من پشت درم...! به خاطر همین دستگیره محکم خورد به پهلوم و درد بدی تو بدنم پیچید...با چهره ی تو هم رفته از پشت در اومدم بیرون...آرمین با هول و نگرانی گفت:

ـ خب چرا نگفتی تو این پشتی؟ سربه هوا!

لبخند حرصی زدم وگفتم:

ـ خب تو چرا درو اینطوری باز کردی؟

خواست جواب بده که یهو با طعنه گفتم:

ـ آخ یادم اومد تو کلا همیشه دزدکی و با زور وارد میشی!

آرمین ـ بده میام غافلگیرت می کنم؟

من ـ آره خیلی هم بده!

آرمین ـ ممنون واقعا!

بعد از چند ثانیه نگاهشو از صورتم گرفت و به پهلوم دوخت...خواست دستشو دراز کنه که خیلی غیر ارادی رفتم عقب که باز خوردم به دستگیره در و چهره ام رفت تو هم!


romangram.com | @romangram_com